مرور یک اثر

آرین ریسباف

سفرادیسه وار لیکو در زمانه ی گذار از شتر و برنو به تویوتا و کلت

مقدمه :
یادداشت من نه نقد اثر است و نه تحلیلی پدیدار شناسانه و ساختار سنج. تنها حدیث نفسی است دیر نبشته و واگویه ای است با خود. با خود و کسانی که هنوز چند و چرا نمی شناسند به گاه دلتنگی.

kolbehoor.jpg

10yp1xx.jpg

منصور مومنی وام دار و از بیرق داران نفس بریده ی نسلی است که واپسین بارقه های زیستی اش را می توان در کلام عصیان گر موسی شیرزایی و نثر پر طمطراق محمود خلیلی یافت. نسلی که یوغ قلم زنی به نرخ روز بر خود نگرفت و درست بر خلاف یاران گرمابه و گلستان های نه چندان دور، عزلت گزید و حالا دوستان! بر صندلی های گردان جان بخشی لقات و مهندسی کلمات را از یاد برده و نان به نرخ پر تورم روز میل می کنند. اما این مومنان به ذات لحظه و وفادار به حرمت شعر و شعور، رقص ناموزون گندم و جو را در مزرعه ی سر نوشت نگریستن گرفتند، به لبخندی معنی دار. خلوت گزیده گان را نه سودای نام و نان بود و نه دغدغه ی تریبون های بی جاودانگی. خلاء حاصل از فقدانشان ریختار چیدمان شاعران روشن فکر دیار سیستان و بلوچستان را این چنین ناموزون و بی اعتبار جلوه داد و این شد که می بینید. برهوتی که واحه های زنده اش را از خود می راند و به سراب های واهی دل خوش می دارد. هر چند پرهیب قامتشان تا سال ها بر هر اجتماع ادبی و هر بنیان شعری این سامان سایه ای خنک انداخته و شاعران، این عابران عرق ریز برهوت را ساعتی جان رفته به تن باز می گرداند.
خط خطی هایم را سودای آن نیست تا سوگ سرودی باشند در رثای نوستالژیای این مردان. که به حق پا در راهی نهادند که سال ها پیش تر، بزرگ مردی چون رپیس الذاکرین پیمودن گرفت. ( حالا انگار کن رپیس با سودایی دیگر و مکنوناتی دیگر ). که این خود ضرورتی است که اگر نه من و ما، که تاریخ ادبیات منظوم و منثور این دیار در هنگامه اش به حق و با رعایت انصاف بدان خواهند پرداخت. ای کاش آن روز، باشم و باشند.

از سایت ترسا- آرین ریسباف

/ 0 نظر / 16 بازدید