زیبای من !سر بر زانوانم بگذار


پرنده 

باپرواز

و انسان

با نام تو تعریف می شود

.

بید بنان  ِ بامدادی روح تو را

می رقصند

و نیزار سوخته

در آبسال بعد

جمهوری پرندگان را

با نام تو اعلام می کند

.

قاره ها

با رگ بر خون نام تو پیوند می خورند

و رنگ ها در چشم تو

به سبز می گرایند

با چشم تو

من تگ ِ سوخته را

پر اشک کرده ام

و غلام را

که در گردباد ِ آوارگی

دری می جست

به روشنایی نام

زوبینی در کف نهاده ام

.

با چشم تو

من بر غریب مرگی اولاد سیستان

هم بدان هنگام

که بر دوش ترکمنی

تشییع می شود

یا در کنار نعش سگی می میرد

فراوان گریسته ام

۲

ما نوادگان سرگذشتی  بی رنج نیستیم

در استخوان ما هنوز

نیش شکسته ی شمشیر یزدگرد

باقی ست

ناسور پشتمان

بوی کهنه ی خنجری می دهد

که عفریت فقر را

از عقده ای حقیر

تهی کرده است

و زخم های تازه

مجال آن نمی دهد

تا به بوسه ای

جهان را

از عطر عشق بیآ کنیم.

۳

باد می وزد ؛ تاریک

گزبنان

پا برجایی انسان را

در پیچ وتابی غبار آلوده

تصویر می کنند

زنی به خانه می آید

بار بر دوش ؛ مادیانی را ماند

بازیچه ی دست هوسناک تند باد

و باد ؛

از چادرش ؛ بیرقی می سازد؛

که صبوری را می سراید؛

و تقدیر سیاه نسلی را ؛

مرثیه می خواند.


. زیبای من !

سر بر زانوانم بگذار

می خواهم خورشید را

در چشم های تو تاریک نبینم

می خواهم زنان را در نگاه تو زیبا  بیابم

و توفان را

نسیمی؛

که گیسوان دخترکان را

در سوسنستان ها ؛ به بازی گرفته است


۴


هیچ سلطانی به دادخواهی انسان

میدانی را

رنگین نکرده است

مگر آن فرشته ی زیبایی

که در چشم های تو

جهان را تنها برای پرندگان می خواهد

.

هیچ شاعری

در بارگاه شب

خنجر به حلق شعر

نیفشرده هیچگاه؛

مگر آنکه نخست خون سپیده را

بر آستانه فرو ریخته باشد.

.

من

در بارگاه شب

زیباترین شعرم را

برای چشم های تو می سرا یم

که سلطنت آفتاب را

دیریست

تا

در آن دیاران پر عدل

به غلامی گردن نهاده ام

۵

کودکانی زخمی

در سبد کومه ای سیاه

خواب ماهیان سفید می بینند

مردی

توفان را می شکافد

و زنی ؛ بر نعش خیس شوی

گیسوان جوان

از سر بر می کند

و لجن ِ بو یناک ِ نان

شاعران را

در کام می کشد

تا آفتاب را نبینند


.

زیبای من !

از چشم های تو

شاعرانی زاده می شوند

که از زخم شعرشان

صبح چکه می کند

و با زبان سلاطین سخن نمی گویند

و بدان هنگام

که مرگ ناگزیر را

می باید طنابی به گردن در آویزند؛

میراثی به جای می نهند

که هیچ سلطانی را

از گزند آن

گریزی نیست.


                           اردیبهشت ۷۴:چاپ شده

  در  فصلنامه شعر معاصر ایران(شماره ۲۱)                

/ 0 نظر / 54 بازدید