تو هيچ نبودي

نمي دانستم

پيراهن سفيدم گُل ميدهد

وگرنه

زرهي سياه به تن مي كردم

مهرباني را

نمي دانستم دوست نمي داري

وگرنه

به تظاهر

دشنه اي به دست مي گرفتم.

به سايه ي خود شك مي كردم

اگر مي دانستم

تو

آفتاب نيستي.

مي پنداشتم قلم را دوست مي داري

و از دو كتفم

دوشقايق نمي روياني.

نمي دانستم

بعضي كلمات

زخمي ات مي كند

وگرنه

خون زبان خويش را نمي خوردم

مي پنداشتم

خدا را در دو بال كبوتر

عاشق شده اي

كه معبد پرواز را به بوي تو آكندم.

ندانستم

تو هيج نبودي.

                             دي ماه ۷۴  م.ش

/ 0 نظر / 9 بازدید