شعری از لورکا

لورکا هرگز يک شاعر سياسی نبود اما نحوه برخوردش با تضادها و تعارضات درونی جامعه اسپانيا به گونه ای بود که وجود او را برای فاشيستهای هواخواه فرانکو تحمل ناپذير می کرد. و بی گمان چنين بود که در نخستين روزهای جنگ داخلی اسپانيا - در نيمه شب 19 اوت 1936 - به دست گروهی از اوباش فالانژ گرفتار شد و در تپه های شرقی گرانادا در فاصله کوتاهی از مزرعه زادگاهش به فجيعترين صورتی تير باران شد بی آنکه هرگز جسدش به دست آيد يا گورش شناخته شود.

lorca02.jpg

بچه‌ی زیبای جگنی نرم
فراخ شانه، باریک اندام،
رنگ و رویش از سیب ِ شبانه
درشت چشم و گس دهان
و اعصابش از نقره‌ی سوزان ــ
از خلوت ِ کوچه می‌گذرد.
کفش ِ سیاه ِ برقی‌اش
به آهنگ مضاعفی که
دردهای موجز ِ بهشتی را می‌سراید
کوکبی‌های یکدست را می‌شکند.

بر سرتاسر ِ دریا کنار
یکی نخل نیست که بدو ماند،
نه شهریاری بر اورنگ
نه ستاره‌یی تابان در گذر.
چندان که سر
بر سینه‌ی یَشم ِ خویش فروافکند
شب به جست‌وجوی دشت‌ها برمی‌خیزد
تا در برابرش به زانو درآید.

تنها گیتارها به طنین درمی‌آیند
از برای جبریل، ملک مقرب،
خصم سوگند خورده‌ی بیدبُنان و
رام کننده‌ی قُمریکان.

هان، جبریل قدیس!
کودک در بطن ِ مادر می‌گرید.
از یاد مبر که جامه‌ات را
کولیان به تو بخشیده‌اند.


۲

سروش پادشاهان مجوس
ماه رخسار و مسکین جامه
بر ستاره‌یی که از کوچه‌ی تنگ فرا می‌رسد
در فراز می‌کند.
جبریل قدیس، مَلِک مقرب،
که آمیزه‌ی لبخنده و سوسن است
به دیدارش می‌آید.
بر جلیقه‌ی گلبوته دوزی‌اش
زنجره‌های پنهان می‌تپند
و ستاره‌گان شب
به خلخال‌ها مبدل می‌شوند.

ــ جبریل قدیس
  اینک، منم
                زنی به سه میخ شادی
                                                  مجروح!
            بر رخساره‌ی حیرت زده‌ام
            یاسمن‌ها را به تابش درمی‌آوری.

ــ خدایت نگهدارد ای سروش
  ای زاده‌ی اعجاز!
  تو را پسری خواهم داد
  از ترکه‌های نسیم زیباتر.

ــ جبریلک ِ عمرم، ای
  جبریل ِ نی‌نی ِ چشم‌های من!
  تا تو را بَرنشانم
  تختی از میخک‌های نو شکفته
  به خواب خواهم دید.

ــ خدایت نگه‌دارد ای سروش
  ای ماه رخساره و مسکین جامه!
  پسرت را خالی خواهد بود و
  سه زخم بر سینه.

ــ تو چه تابانی، جبریل!
  جبریلک ِ عمر من!
  در عمق پستان‌هایم
  شیر گرمی را که فواره می‌زند احساس می‌کنم.

ــ خدات نگهدارد ای سروش
  ای مادر ِ صد سلاله‌ی شاهی!
  در چشم‌های عقیم‌ات
  منظره‌ی سواری
 رنگ می‌گیرد.

بر سینه‌ی هاتف ِ حیرت‌زده
آواز می‌خواند کودک
و در صدای ظریف‌اش
سه مغز بادام سبز می‌لرزد.

جبریل قدّیس از نردبانی
بر آسمان بالا می‌رود
و ستاره‌گان شب
به جاودانه‌گان مبدل می‌شوند

  
نویسنده : موسی شیرزایی( م . ش) ; ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٥