ماه نيا مد

غروب به شب پیوست و

ماه نیامد

چه باد دلگیری می وزد

چه شبی تلخ

ایستاده در باد

چه نیمه شبی شوم

دلم را در مشت می فشرد

ماه

اما

هنوز بر نیامده است

 چه صدای غریبی می آید

نه صدای خروس است این

نه آواز ماه

***

به درگاه بر می شوم

ماه می آید

باستاره ای قرمز بر پیشانی.

می دانستم

این دیدار لبانم را نخواهد سوخت.

بامداد

تاریک می شود

و بر همه ی سنگ قبر ها

ماه می تابد.

                              بهمن ۷۴   -موسی شیرزایی(م .ش)

  
نویسنده : موسی شیرزایی( م . ش) ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ دی ،۱۳۸٥