من برادر خورشيدم

من برادر خورشیدم

گیرم که باورم نکنند

آلوده ام به عشق

و هرشب

با تیغی دو لب

تراش بر می دارم

***

به تقوایم اندرزی می دهند

مؤمنانی

که آزادی در بساطشان

دخترکی ست تنها

که در جیغی مرگبار

بکارت خود را

از دست میدهد.

***

به چه

می اندیشم ؟

- به غبار نا مانا

روشنی های در  راه

و خدایی مهربان

که در سینه ی من است

که شرافت انسان را عزیز می دارد.

***

کسانی به آزادی

آلوده ام میخوانند

کسانی عطر او را

از تنفس من احساس می کنند

***

ای گامهاتان آتش

دست هاتان آبی

کشور شما دو نیمکره ی زمین است

مرا وطنی نیست

اگر از هوای جهانم جدا کنند

وتف میکنم

به رخسار آدمی زادگان پست

که  گند تفاله ی جهل می پراکنند

وتاریخ مرده ی خود را

فخر می فروشند.

گیرم کورش یلی بود آزاده گی را

اینان اما

انسان را به پرنده که نه

به زندانی کوچک

با نام" سرزمین من"

پاس می دارند.

***

 آلوده ام به عشق

بوی کبوتر می دهم

و فردا را

همین امروز

زندگی میکنم .

*

خرداد 78 – م. ش

 

  
نویسنده : موسی شیرزایی( م . ش) ; ساعت ٥:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ دی ،۱۳۸٥