در نيمه شب های دنيا

چونان سرزمینی لال

که آوازهایش را

از ياد برده باشد

چونان غازی مجروح

که از پرواز باز مانده باشد

چونان کبوتر خردی

که مادرش را در تند بادی تاريک

از دست داده باشد

تنهايم.

به دامان که بگريزم

هنگام

که اندوه ا م

به لبخندی مرگ رنگ

تعقيب می کند؟

و آ غوش گرم توام

پناهی نيست

تنها دلخوشم که با ياد تو می ميرم

***

يادش به خير باد

سپيده دمانی

که من

هزار خواهر داشتم

هزار برادر

و شهر

مادری مهربان بود

که صبحانه ما را

ترانه و لبخند

روزنامه و نسيم قسمت می کرد.

        

 

غمگينم مادر

و شهر

غولی ست با هزار لبخند

بيگانه با بهار

که هر بامداد

عشق را

در گريبان خویش

استفراغ می کند.

***

يادت به خیر باد

که باغ

با روی تو زيبا می شد

قناری؛ در دامان تو جوجه می پرورد

وماه

از لای گيسوان تو می تابيد.

اينک

چکاوکی

شادی گلويش را

در دل غمگينم نمی ریزد

و ماه

از پشت غسّال خانه ها طلوع می کند.



***

می ترسم مادر

از ماه می ترسم

و به دورترين ستاره

که  دور تر  می شود

نگاه می کنم؛

به تو نگاه می کنم

ودلم

در فريادي جگر در

می ترکد.

ماه!

ماه شرمسار!

چراغ راه کدام سايه هايي

که خواهرانم را

در نيمه شب های دنيا

صد شقه می کنند

و برادرانم را

بر صخره های بلند

سر می برند

کدام سايه ها

 آه

که مادرم را پشت غروبی سياه

انگار کشته اند



***

نمی دانم  مادر

 روزی ديگر

که باز

عطر گيسوانت را

بر مردگان شهر خواهی افشاند؛

من نيز  زنده خواهم گشت

تا ديگر بارت

چندان ببوسم گرم

که دلم

از هرچه خاطرات تلخ

تهی شود؟

***

 

نمی دانم

روزی ديگر

می توانم به دنيا بگويم:

دست از سرم بردار!

که من آزادی را

ديوانه وار می رقصم

خونم را

در انديشه ام می ریزم

و انديشه ام را

به هزار چراغ تبديل می کنم

و بر هر دروازه تاريک

ستار ه ای می آويزم؟

که انسانم

و خدا را در چشمهای زيبای مادرم

به حيرت نشسته ام؟

***

می ترسم مادر

و به کنجی می خزم

و تنها

به تابوتهايي نگاه می کنم

که سوگواران

به گورستان می برند

و چشم مهربان تو را

به ياد می آورم

هنگام

که برای گروهی کبوتر زخم

                      دانه می ريخت  .

موسی شيرزايي

17/7/74  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : موسی شیرزایی( م . ش) ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٥