دوستان عزیزم
آدرس جدیدم این است
http://shahab1336.persianblog.ir/
زیبای من !سر بر زانوانم بگذار
پرنده
باپرواز
و انسان
با نام تو تعریف می شود
.
بید بنان ِ بامدادی روح تو را
می رقصند
و نیزار سوخته
در آبسال بعد
جمهوری پرندگان را
با نام تو اعلام می کند
.
قاره ها
با رگ بر خون نام تو پیوند می خورند
و رنگ ها در چشم تو
به سبز می گرایند
با چشم تو
من تگ ِ سوخته را
پر اشک کرده ام
و غلام را
که در گردباد ِ آوارگی
دری می جست
به روشنایی نام
زوبینی در کف نهاده ام
.
با چشم تو
من بر غریب مرگی اولاد سیستان
هم بدان هنگام
که بر دوش ترکمنی
تشییع می شود
یا در کنار نعش سگی می میرد
فراوان گریسته ام
۲
ما نوادگان سرگذشتی بی رنج نیستیم
در استخوان ما هنوز
نیش شکسته ی شمشیر یزدگرد
باقی ست
ناسور پشتمان
بوی کهنه ی خنجری می دهد
که عفریت فقر را
از عقده ای حقیر
تهی کرده است
و زخم های تازه
مجال آن نمی دهد
تا به بوسه ای
جهان را
از عطر عشق بیآ کنیم.
۳
باد می وزد ؛ تاریک
گزبنان
پا برجایی انسان را
در پیچ وتابی غبار آلوده
تصویر می کنند
زنی به خانه می آید
بار بر دوش ؛ مادیانی را ماند
بازیچه ی دست هوسناک تند باد
و باد ؛
از چادرش ؛ بیرقی می سازد؛
که صبوری را می سراید؛
و تقدیر سیاه نسلی را ؛
مرثیه می خواند.
. زیبای من !
سر بر زانوانم بگذار
می خواهم خورشید را
در چشم های تو تاریک نبینم
می خواهم زنان را در نگاه تو زیبا بیابم
و توفان را
نسیمی؛
که گیسوان دخترکان را
در سوسنستان ها ؛ به بازی گرفته است
۴
هیچ سلطانی به دادخواهی انسان
میدانی را
رنگین نکرده است
مگر آن فرشته ی زیبایی
که در چشم های تو
جهان را تنها برای پرندگان می خواهد
.
هیچ شاعری
در بارگاه شب
خنجر به حلق شعر
نیفشرده هیچگاه؛
مگر آنکه نخست خون سپیده را
بر آستانه فرو ریخته باشد.
.
من
در بارگاه شب
زیباترین شعرم را
برای چشم های تو می سرا یم
که سلطنت آفتاب را
دیریست
تا
در آن دیاران پر عدل
به غلامی گردن نهاده ام
۵
کودکانی زخمی
در سبد کومه ای سیاه
خواب ماهیان سفید می بینند
مردی
توفان را می شکافد
و زنی ؛ بر نعش خیس شوی
گیسوان جوان
از سر بر می کند
و لجن ِ بو یناک ِ نان
شاعران را
در کام می کشد
تا آفتاب را نبینند
.
زیبای من !
از چشم های تو
شاعرانی زاده می شوند
که از زخم شعرشان
صبح چکه می کند
و با زبان سلاطین سخن نمی گویند
و بدان هنگام
که مرگ ناگزیر را
می باید طنابی به گردن در آویزند؛
میراثی به جای می نهند
که هیچ سلطانی را
از گزند آن
گریزی نیست.
اردیبهشت ۷۴:چاپ شده
در فصلنامه شعر معاصر ایران(شماره ۲۱)
برای تبرک
آنکه
لبان تو را می بوسد
شوریده ای است
که ترسش را
در سینه ی من
جا نهاده است
انسان پوک
اما منم
که زیبایی تو را به سفسطه
انکار می کنم.
۷۴-زاهدان موسی شیرزایی(م .ش)
۲۹ اسفند -یادش گرامی باد

مصدق=ملی شدن صنعت نفت=
رفاه ملی=آزادی وعدالت اجتماعی.
پس از نیم قرن آیا محقق شد ؟ چرا؟
کدام بهار آمد و يادی سرخ از خود به جا گذاشت
می خواهم از سرخ نگویم
مگرشقایق ها سرخند
ارغوان ها
ارغوانی؟
می خواهم از سرخ نگویم
چکاوکی یافت می شود
که بر بوته ای سرخ
بی هراس بخواند؟
کدام بهار آمد و
یادی سرخ
از خود به جا نهاد؟
تو فکر می کنی
دخترک روستایی
تلخ نمی رقصد
و از تاب پاچین گل گلی اش !؟
غم تکانده می شود؟
من فکر می کنم
باید از سرخ بخوانم
تا گل های کوچک وحشی
بیابان ها را
رنگی ابدی ببخشند

تا قطرات قرمز
بی فایده نریزند
ای سرخ!
ای تناور!
که به خون ات تلخ کرده اند
می خواهم از سرخ نگویم
سرخ را اما
فواره زن
بر سینه ی جوان تو می بینم.
بهار ۱۳۷۸ م . ش

بهاران خجسته باد
بهاران اگر آید امسال
بدان سان که آمد به دیسال
به گوش درختان عریان
صدای سم ِ مشکبوی ِ سمندش مبارک
***
بیا با من ای دوست
بیا تا تپش های نبض گل سرخ
و بسپار گوش دل خویش
به موسیقی ِ قرمز ِ عشق
که در برگ برگ ِ گل سرخ جاری است
بخوان با من آنگاه :
-شقایق که آیینه ی سر خرویی ست
در اندوه دیرینه ی لحظه ها
نوشخندش مبارک
***
من آن نیستم دیگر ای عشق
که در موسم گل
بیاویزم از سقف ِ بی زیور ِ لحظه هایم
قفس را که خون قناری
در آن می تپد گرم
من آنم -که خوانم
پرنده اگر پرگشاید
شکوه رهایی زبندش مبارک
***
صدا کن
صدا کن
کسی را که آنسوی مرداب ِ خواب است
و فانوس اندیشه اش سبز
در اعماق تاریک شب می درخشد
بگو از من او را
که پیراهن صبح
بر اندام ِ بالا بلندش مبارک.
بهار ۶۶
عابر زمستانم
تا شد آشنا جانم با نوای تنهایی
عالمی دگر دارم در هوای تنهایی
***
بیگانه به لبخندم دل به کس نمی بندم
اشک دیده ای دارم آشنای تنهایی
***
روی شط تشویشم در سفینه ی غمها
تا کجا برد مارا نا خدای تنهایی
***
ابر گریه می بارد در سکوت جانکاهم
زیر چتر باران است روستای تنهایی
***
کوچه های شادی را ابر غصه پوشیده است
عابر زمستانم در قبای تنهایی
***
همچو من تو تنهایی ای نگاه پرسشگر
آشنا بوَد جانم با صدای تنهایی
***
می برم به صد اندوه تا کرانه ی پایان
کوله بار عمرم را با دوپای تنهایی
***
صبح شادی ام شب شد-آن پرنده را مانم
کآرمیده در لای شاخه های تنهایی.
۲۸/۳/۶۸ جزینک
نی لبک ها
می میرند
بی خنجری در پهلو
یا
دشنه ای در گلو
*
ـخون کیستی
که این گونه
از درز تا بوت چکه می کنی؟
-خون آوازی
که عاشقانش
در نی لبک هامی دمیدند.
*
می میرند
با داغی در پشت
و نی لبکی شکسته
در مشت .
دی ۷۵ م.ش
دوستان عزیزم !
اسفندیار- طاهره - نصرت و منو چهر شهرکی
در گذشت مادر گرامی و مهربانتان را صمیمانه تسلیت می گویم
غم فقدان آن عزیز سنگین است و تحمّل آن دشوار.
مرا شریک اشک و اندوه خود بدانید.
دلتنگ شما- موسی شیرزایی
همخوابگی
نه مرگ آسان آست
نه عشق را زيستن
هنگام
كه سگ
پوزه در جمجمه ي انسان
فرو مي كند
وبوزينگان
با گرگ
همخوابه مي شوند.
دي ۷۴- م .ش
سکوت
آنکه می داند
نمی خواند
آنکه می خواند
نمی داند
***
طوفان بغض و اشک
وسکوت سنگي
و آوازت
که برگشت می خورد
تاگلویت را به خون در کشاند.
***
چنين بوده است
سرنوشت گرسنگانی
که آزادی را
به نان
معامله کردند
پلاک ها و استخوان ها
برای غریب ترین اسامی
بیدارم هنوز
بیدارم
مثل ستاره ها
که شب بیدارند و روز می خوابند
راه می روم
و باتو حرف می زنم
راه می روم
و باتو گریه میکنم
وکسی نیست
که از من تلخ بپرسد:
-آخر ای دیوانه!
کیست که به هق هق هذیانی صدای تو گوش بسپارد؟
یا به همسرایی چشم تو ببارد؟
*
من اما
بر آن نمی گریم
که تو نیستی
از آن می گریم
که چرا دوازده زمستان سرد
همپای سنگین ترین ابرهای تیره نگریستم
که بغضم را فرو خوردم
و نباریدم
یا
وقتی استخوان های تو را آوردند
گریه کردم
پای گز بنی پیر
دور از دهان سپید گور
گریه کردم
آه
همین طور است دیگر رفیق
آدم ها
گاه از سنگ تیره سخت ترند
گاه
از موم سپید نرم تر
اما
تو د یگر نیستی که ببینی
از پلکان خونت چه کسی بالا میرود
که تو را به خاطر نمی آورند
تنها
نامت را از مشتاسنگ تزویر
رها می کنند
تا پیشانی دوستانت را به خون در کشانند
تو دیگر نیستی
که ببینی
من چقدر عوض شده ام
پیر شده ام
که با سخت ترین سنگ ها هم
جز به نرمی سخن نمی گویم
*
نیستی که ببینی
زیر شلاق نگاهت
فقط می خندم
و تنها می گویم:
-باز هم نگاهم کن عزیز
به خدا من رنجه نمی شوم
از آنکه بگویی
مثلاْ
رودخانه ها به کو ه باز می گردند
یا عقربه ها
زمان های مرده را مرور می کنند
اصلاْ به من چه که ساعت ها
به عکس می چرخند یا نه
تنها همین قدر می دانم
که زمان
همه چیز را با خود خواهد برد
الا - مردگان را
مثل تو
که دیگر همه دارند فراموشت می کنند
*
من اما
روی تو را می خواهم
و شب شکفته ی مویت را
که اگر بود
رگه های نازک زمان
راه راه اش کرده بود
چشم تو را می خواهم و دل بی قرار تو را
که به سوگ پرستویی مرده در برف
رخسارت را پاک می شست
*
اما تو دیگر نیستی
که مرگ مرا
در سحرگاهی سرد
همآ واز تاریک ترین باد ها
شیون کنی.
***
حالا
صبح رنگ نیلی خود را
از دست نداده است
و ستاره ای سرد
در جنوب آسمان می درخشد
که من
خیالت را /بر می دارم/می روم/پشت پرچین رویا
دراز می کشم
آنجاکه
نگاه روز را
به خواب خیس من
راهی نیست
می خواهم
باز هم
با تو حرف بزنم
زمستان ۷۵ موسی شیرزایی
يلدا

یلدای شکوهمند ایرانیان شعری از: محمود خلیلی
به غبار روبی آن کهن پوستین یادگار نیاکان
بیا ساقی امشب ببر زنگ دل
مغنی بزن ره هماهنگ دل
برقص آسمان زهره آسا برقص
به تصنیف لیلی سراپا برقص
بیا قصه گو قصه ی شب بگو
حدیث نشست لبالب بگو
فری گیس فرّخ نگاهم بیا
سیاووش آتش پناهم بیا
بیا اسم شب زلف ایرا ن ماست
کز آیین او آینه؛ جان ماست
دمی زلف آیینه راناز کن
سر گنج دیرینه را باز کن
که آیینه از زهد خرسند نیست
در آیین به جز دیو در بند نیست
ز به نامه ی خسروان یاد کن
شبم را به رودابه آباد کن
مرا جامی از هفت اورنگ ده
نگارین نگاهی زارژنگ ده
مغنی بیا ای شباهنگ دل
بخوان تا گلاب آرد این سنگ دل
بگو تا سیه چشم ترکان به راز
ز حافظ بخوانند یک لب به ناز
بگو از بخارا بهار آورند
زکشمیر چشم خمار آورند
بخوان مطرب امشب ز اشعار شمس
که ما نیز هستیم بیمار شمس
بگو راوی امشب حکایات طّیر
که هدهد وشانیم سیمرغ سیر
بیاحلقه را تنگ گیریم تنگ
که نامحرمان را نیاید به چنگ
یکی گلرخ اینجا سپند آورد
که دیو بدی را گزند آورد
بیا راوی از درد امشب مگو
ز افسون نامرد امشب مگو
شب خرّمی؛ مهر در جام ریز
زلبخند زرتشت در کام ریز
بگو تا که نقّال دم آورد
یکی مرد مرد از عدم آورد
بگو تا برای دل خستگان
برآرد ز چَه آن جهان پهلوان
بگو تا زمیخانه آب آورند
ازآفاق دور آفتاب آورند
بیا ساقی از ما ببر تیرگی
ببر ازسر نرگسان خیرگی
بگو تا زتاتار مشک آورند
براتش حطّب مغز خشک آورند
بزن می حریفا که مرد تو ایم
دلی سرخ داریم وزرد تو ایم
کزین هفت خط هشت باب بهشت
گشوده است بر مردم می سرشت
سحر شد بیا تالبی تر کنیم
به ناد ِ علی* دل به ساغر کنیم
ترانه ی مغان نام آن گلشن است
کز او آذر زاگرس روشن است
.............
*ناد علی : نیایشی به همین نام در ستایش امام علی

اگر بخانه ي من آمدي اي مهربان برايم چراغ بياور
سالمرگ بانوي محبوب شعر ايران فروغ فرخزاد تسليت باد
شعر سياه پوشيده/انديشه سر در گريبان خويش برده /و زنان آزاد
انديش وطنم در غم فروغ
بغض خود را به اشك مبدل كرده عزادارند
به راستي اشك اگر در غم فروغ نريزدبراي كه بايد گلگون شود
تو
شكم را نمي داني
چرا كه عشق را گلگون نديد ه اي
اشك مرا
شبزده اي مي داند
كه باد چراغش را كشته باشد.

موسي شير زايي
کشور خورشيد
به: م.آ (مانی)
درگلویم تندری در بند
پشت پلکم
سیل خشم آهنگ اشکی گرم
روح من در پنجه ی توفان اندوهی ست
***
ای صدایت از گلوی شعر!
بانگ درد و رنج و رستاخیز!
گاه
کز سحر کلامت میکند این تندر دیوانه ام زنجیر
من غبار یاس را
از چهره می شو یم
با زلال اشک دامن گیر
زندگی را تازه می بینم
روح خود را
کشور خورشید
خویشتن راقامتی ستوار
ایستاده بر بلند قله ی امید.
موسی شیرزایی خرداد۷۳
برگرفته از: کتاب آنسوی فصول سرد چاپ: پاییز ۷۳
غزلی از مينا-وبلاگ شکوفه
سلطنت شعر
دست خیال، سلطنتی روبراه کرد
قصری شگفت، کومه ی دل را تباه کرد
بر شاه بیت هر غزلی تاج غم گذاشت
یک لاقبای شعر مرا غرق آه کرد
دیرینه بود دشمن و من منقرض شدم
ایهام عشق روز و شبم را سیاه کرد
آوازهای تشنگی ام گر گرفته اند
آه از عطش که قصد من بیگناه کرد
وقتی نمانده باید از این لحظه ها گذشت
فکری برای باکره ی پا به ماه کرد!
پرورد جنس دیگری از نسل عاشقی
با یک جناس، شوق مرا سر به راه کرد
با مقطعی که اول فصل سرودن است
دست خیال سلطنتی روبراه کرد...
قلمی شد در 14 دیماه ماه 85 – مینا
در بند آن نه ایم که دشنام یا دعاست
یادش به خیر هر که ز ما یاد میکند ( 28 یاد) جمعه، 15 دى، 1385
در دهان گرگ
تقدیم به: مهدی و محمد
پدرم
پاییز بود
ومادرم زمستان است
و روزانم
کتا بچه ای خیس
با واژگانی از بلور
خدایا فصل خنده کجاست؟
*
یک روز بر*گور پری وشی گریستم-تلخ
که به دستانی غریب
به خاک سپرده شد
وبارانی غریب تر
گورش را گل کرد.
و چون پنجره ی آرزویش را گشودم
فرشته ای یافتم
که قفلی سنگین را
از پای ریش ریش جهان باز می کرد
خدایا
آفرینه ی زیبایت کجاست؟
روزی دیگر
یر استخوان های لیلا یی*
شیون کردم که گورش در دهان گرگ بود
و یادش
در خاطر آتش گرفته مجنون
و در شب برفی ی خیالش
چیزی نیافتم
جز فرشته ای در کولاک
و فرشته زادی
در باران
خدایا
پیراهن خونین فرشتگانت کجاست؟
یک روز نیز
به یاد سهرابی گریستم سخت*
که در چشمه های سرخجوش تنش
غرقه شد
و از باغ رویاهایش
نسیمی بهشتی وزیدن گرفت
و زخمیان زمین بودند
آنانکه
خستگی هزار ساله را
پای تاول زده
در چشمه سارانی خنک
فرو می شستند
و خدا بود آن که
گرسنگان جهان را
بر سفره ی رنگین خویش
میهمان کرده بود
خدایا
بهشت گرسنگانت کجاست ؟
*
امروز هم
بر نعش متعفن شاعرکی گریه سر کردم
که کبوتر را می سرود
در باغ آرزویش اما
چیزی نیافتم
الا گدایی تلخ
که کاسه ی چرکین شعرش را دراز کرده بود.
خدایا
روح رهای شاعران ات کجاست؟
*
در کوچه های مرثیه
رباعی سرای بغض مادرانی بودم
سوگوار
که اشکشان را از بیابان که نه
از مردم نهان می کردند
مادرانی که چشمهای مرا
گورستان پسران خود می پنداشتند
آه که من
تمام زندگی ام گریه بوده است
خدایا فصل خنده کجاست؟
*
پدرم پاییز بود
و مادرم زمستان است
می دانی رفیق!
و تو هرگز خندانم نخواهی یافت
که صدای دل شکسته
قهقای خنده نیست
که فصل خنده هنوز
پشت زمستان گریه
تمام گلهایش را وا نکرده است
و رنگدان سرخ
چونان دهان شعله ور گرگ
خون می خواهد هنوز
خون

خدایا
خون تازه ی فرشتگانت کجاست ؟
موسی شیرزایی۷۴ چاپ شده در فصلنامه کتاب نخل
شماره ۳و۴
وطن
لنگستن هیوز سراسر زندهگی ِ پُربارش را وقف خدمت به سیاهان و بیان زیر و بم زندهگی ِ آنان کرد، پیوسته به تربیت و شناساندن شاعران و نویسندهگان جامعهی سیاهپوستان کوشید، از برجستهترین و صاحب نفوذترین رهبران فرهنگ سیاهان در آمریکا به شمار آمد، در رنسانس هارلم نقش اساسی را ایفا کرد و به حق ملکالشعرای هارلم خوانده شد هرچند بسیارند کسانی که او را ملکالشعرای سیاهان میشناسند

بگذاریداین وطن دوباره وطن شود.
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آنجا که آزاد است منزلگاهی بجوید.
(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)
بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای
خویشداشتهاند.ــ
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بیاعتنایی نشان دهند نه
ستمگران اسبابچینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.
(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)
آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را
با تاج ِ گل ِ ساختهگی ِ وطنپرستی نمیآرایند.
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زندهگی آزاد است
و برابری در هوایی است که استنشاق میکنیم.
(در این «سرزمین ِ آزادهگان» برای من هرگز
نه برابری در کار بوده است نه آزادی.)
بگو، تو کیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه میکنی؟
کیستی تو که حجابت تا ستارهگان فراگستر میشود؟
سفیدپوستی بینوایم که فریبم داده به دورم افکندهاند،
سیاهپوستی هستم که داغ بردهگی بر تن دارم،
سرخپوستی هستم رانده از سرزمین خویش،
مهاجری هستم چنگ افکنده به امیدی که دل در آن بستهام
اما چیزی جز همان تمهید ِ لعنتی ِ دیرین به نصیب نبردهام
که سگ سگ را میدرد و توانا ناتوان را لگدمال میکند.
من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار، که گرفتار آمدهام
در زنجیرهی بیپایان ِ دیرینه سال ِ
سود، قدرت، استفاده،
قاپیدن زمین، قاپیدن زر،
قاپیدن شیوههای برآوردن نیاز،
کار ِ انسانها، مزد آنان،
و تصاحب همه چیزی به فرمان ِ آز و طمع.
من کشاورزم ــ بندهی خاک ــ
کارگرم، زر خرید ماشین.
سیاهپوستم، خدمتگزار شما همه.
من مردمم: نگران، گرسنه، شوربخت،
که با وجود آن رویا، هنوز امروز محتاج کفی نانم.
هنوز امروز درماندهام. ــ آه، ای پیشاهنگان!
من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد،
بینواترین کارگری که سالهاست دست به دست میگردد.
با این همه، من همان کسم که در دنیای کُهن
در آن حال که هنوز رعیت شاهان بودیم
بنیادیترین آرزومان را در رویای خود پروردم،
رویایی با آن مایه قدرت، بدان حد جسورانه و چنان راستین
که جسارت پُرتوان آن هنوز سرود میخواند
در هر آجر و هر سنگ و در هر شیار شخمی که این وطن را
سرزمینی کرده که هم اکنون هست.
آه، من انسانی هستم که سراسر دریاهای نخستین را
به جستوجوی آنچه میخواستم خانهام باشد درنوشتم
من همان کسم که کرانههای تاریک ایرلند و
دشتهای لهستان
و جلگههای سرسبز انگلستان را پس پشت نهادم
از سواحل آفریقای سیاه برکنده شدم
و آمدم تا «سرزمین آزادهگان» را بنیان بگذارم.
آزادهگان؟
یک رویا ــ
رویایی که فرامیخواندم هنوز امّا.
آه، بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود
ــ سرزمینی که هنوز آنچه میبایست بشود نشده است
و باید بشود! ــ
سرزمینی که در آن هر انسانی آزاد باشد.
سرزمینی که از آن ِ من است.
ــ از آن ِ بینوایان، سرخپوستان، سیاهان، من،
که این وطن را وطن کردند،
که خون و عرق جبینشان، درد و ایمانشان،
در ریختهگریهای دستهاشان، و در زیر باران خیشهاشان
بار دیگر باید رویای پُرتوان ما را بازگرداند.
آری، هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنید
پولاد ِ آزادی زنگار ندارد.
از آن کسان که زالووار به حیات مردم چسبیدهاند
ما میباید سرزمینمان را آمریکا را بار دیگر باز پس بستانیم.
آه، آری
آشکارا میگویم،
این وطن برای من هرگز وطن نبود،
با وصف این سوگند یاد میکنم که وطن من، خواهد بود!
رویای آن
همچون بذری جاودانه
در اعماق جان من نهفته است.
ما مردم میباید
سرزمینمان، معادنمان، گیاهانمان، رودخانههامان،
کوهستانها و دشتهای بیپایانمان را آزاد کنیم:
همه جا را، سراسر گسترهی این ایالات سرسبز بزرگ را ــ
و بار دیگر وطن را بسازیم!
شعری از لورکا
لورکا هرگز يک شاعر سياسی نبود اما نحوه برخوردش با تضادها و تعارضات درونی جامعه اسپانيا به گونه ای بود که وجود او را برای فاشيستهای هواخواه فرانکو تحمل ناپذير می کرد. و بی گمان چنين بود که در نخستين روزهای جنگ داخلی اسپانيا - در نيمه شب 19 اوت 1936 - به دست گروهی از اوباش فالانژ گرفتار شد و در تپه های شرقی گرانادا در فاصله کوتاهی از مزرعه زادگاهش به فجيعترين صورتی تير باران شد بی آنکه هرگز جسدش به دست آيد يا گورش شناخته شود.

بچهی زیبای جگنی نرم
فراخ شانه، باریک اندام،
رنگ و رویش از سیب ِ شبانه
درشت چشم و گس دهان
و اعصابش از نقرهی سوزان ــ
از خلوت ِ کوچه میگذرد.
کفش ِ سیاه ِ برقیاش
به آهنگ مضاعفی که
دردهای موجز ِ بهشتی را میسراید
کوکبیهای یکدست را میشکند.
بر سرتاسر ِ دریا کنار
یکی نخل نیست که بدو ماند،
نه شهریاری بر اورنگ
نه ستارهیی تابان در گذر.
چندان که سر
بر سینهی یَشم ِ خویش فروافکند
شب به جستوجوی دشتها برمیخیزد
تا در برابرش به زانو درآید.
تنها گیتارها به طنین درمیآیند
از برای جبریل، ملک مقرب،
خصم سوگند خوردهی بیدبُنان و
رام کنندهی قُمریکان.
هان، جبریل قدیس!
کودک در بطن ِ مادر میگرید.
از یاد مبر که جامهات را
کولیان به تو بخشیدهاند.
۲
سروش پادشاهان مجوس
ماه رخسار و مسکین جامه
بر ستارهیی که از کوچهی تنگ فرا میرسد
در فراز میکند.
جبریل قدیس، مَلِک مقرب،
که آمیزهی لبخنده و سوسن است
به دیدارش میآید.
بر جلیقهی گلبوته دوزیاش
زنجرههای پنهان میتپند
و ستارهگان شب
به خلخالها مبدل میشوند.
ــ جبریل قدیس
اینک، منم
زنی به سه میخ شادی
مجروح!
بر رخسارهی حیرت زدهام
یاسمنها را به تابش درمیآوری.
ــ خدایت نگهدارد ای سروش
ای زادهی اعجاز!
تو را پسری خواهم داد
از ترکههای نسیم زیباتر.
ــ جبریلک ِ عمرم، ای
جبریل ِ نینی ِ چشمهای من!
تا تو را بَرنشانم
تختی از میخکهای نو شکفته
به خواب خواهم دید.
ــ خدایت نگهدارد ای سروش
ای ماه رخساره و مسکین جامه!
پسرت را خالی خواهد بود و
سه زخم بر سینه.
ــ تو چه تابانی، جبریل!
جبریلک ِ عمر من!
در عمق پستانهایم
شیر گرمی را که فواره میزند احساس میکنم.
ــ خدات نگهدارد ای سروش
ای مادر ِ صد سلالهی شاهی!
در چشمهای عقیمات
منظرهی سواری
رنگ میگیرد.
□
بر سینهی هاتف ِ حیرتزده
آواز میخواند کودک
و در صدای ظریفاش
سه مغز بادام سبز میلرزد.
جبریل قدّیس از نردبانی
بر آسمان بالا میرود
و ستارهگان شب
به جاودانهگان مبدل میشوند
اسب گرسنه
بام
تا
شام
ثقل زمین را به دوش بر می کشی
تا چرخ روزگار بچرخد
و شب
خواب اسب گرسنه می بینی.
۷۴ م.ش




